اطلاعات تماس

این سایت توسط فاطمه افتخاری و شهناز خبره دست  با هدف معرفی و توسعه  ورزشهای هوایی در کشور ، طراحی و راه اندازی گردیده است . 

 

info@flytime.ir

هم پروازی جدید، تجربه ی جدید


 سمت تیک آف رو به اصفهان سایت رخ بودیم. جهت باد مدام تغییر می کرد و حس پرواز نکردن توی هممون وجود داشت اما چون آماده شده بودیم منصرف شدن هم سخت بنظر میرسید. بالاخره علی اشرف زاده توی یه پیک روبه رو زد بیرون و بقیه پشت سرش تیک آف کردیم اولین ترمال رو روی جاده آسفالت گرفتم و شروع کردم به چرخیدن. کم کم همه توی یک ترمال میچرخیدیم و با ارتفاع 4700 متر به سمت شمال شرق حرکت کردیم. محمد آذری با بیشترین ارتفاع جلوی گروه بود و علی و اشکان و آقای حق شناس و من بقیه ی گروه بودیم.

داشتم به رودخونه که مثل یه مار سبز دشت زیر پام رو پیچ در پیچ رد کرده بود نگاه میکردم. پرواز به سمت تیرون مستلزم عبور از رودخونه و دشت مجاورشه که رد کردنش کار ساده ای نیست و آسمون پوشیده از ابر اون روز ترمال پیدا کردن رو مشکل تر از همیشه می کرد. ده دقیقه چرخیدن توی حباب های پرتکون زیر نیم متر بر ثانیه بالاخره نتیجه داد و یه ترمال 1 پیدا کردیم که کم کم تا 2 متر بر ثانیه قوی شد ولی اشکان که عقب تر از ما میچرخید از ترمال حبابی جاموند و ارتفاعش رو از دست داد.

روز زیبایی بود. ابر ها سایه  روشن های قشنگی روی دشت درست کرده بودن و گاه گاهی بال آبی محمد رو توی ابر های جلوم بالا تر از خودم پیدا میکردم و بدون اسپید پرواز میکردم تا بقیه بهم برسن. برک ها رو رها کرده بودم و داشتم دستامو گرم میکردم که یهو یه صدای غرش و یه حس لرزش .... ناخود آگاه به بالم نگاه کردم و بالای بالم یه هواپیمای بویینگ سفید قرمز دیدم که از بالای سرم رد شد. این بزرگ ترین چیزی بود که تاحالا تو آسمون دیده بودم. داد زدم: هواپیما!

فاصلش رو با خودم 700 تا 800 متر تخمین زدم و نگاهم به محمد که 400 متری بالاتر از من بود افتاد. اونم توی رادیو شروع به داد زدن کرد. زمان متوقف شده بود و نفسم حبس. سفت برک هامو گرفتم و منتظر توربولانس احتمالی شدم اما هیچ اتفاقی نیوفتاد!
هواپیما با سرعتی باور نکردنی دور شد... با خودم گفتم حتما 700 کیلومتر بر ساعت نسبت به من سرعتشه!

نیم ساعت بعد گروه تقریبا از هم جدا شده بود و با رادیو از وضعیت هم خبر داشتیم...ترمال ها ضعیف و پر تکون و گلاید زیر ابر ها خیلی سیف و آروم بود. بچه ها به اشکان که میگفت ممکنه بشینه انرژی میدادن که میای بالا و  توصیه هایی راجب پرواز کنار لبه های روشن ابرا میکردن... محمد آذری گفت بفرمایین رنگارنگ! و من یکی از بیسکییت های رنگارنگی که اشکان داده بود رو باز کردم و شروع کردم به خوردن.

ترمال بعدی قوی و نرم بود و علی با من میچرخید. پوشش ابر بالای سرمون تیره تر از قبل بود و محمد 500 متر بالا تر از ما کمی جلوتر داشت گلاید میکرد که یهو شنیدم داد زد:  تگرگ!

با خودم گفتم خدا دومیشو به خیر بگذرونه و محمد رو دیدم که اسپیرال میزنه و جمله ای در باب فواید آنتی جی شنیدم. من و علی ترمال رو رها به سمت کناره ی نجف آباد جایی که آسمون بالای سرمون باز بود حرکت کردیم. زیر ابر کاهش ارتفاع کم بود و با رسیدن به لبه ی ابر دوباره داشتیم از پرواز لذت میبردیم...

علی گفت از طرف میپرسن چرا کچل کردی؟ مکه بودی؟  گفت نه والا!!!  زندان بودم به خدا.
بچه ها دوباره شروع کرده بودن به مسخره بازی و من داشتم میخندیدم و بیسکویینت می خوردم که یه پوست بیسکوییت از کنارم رد شد. آب توی کمل بک سرد و گوارا شده بود و داشتم فکر میکردم چه امکانات تفریحی دیگه ای میشه با خودم بیارم؟ یه ساندویچ و شاید شربت آبلیمو بجای آب.

2 ساعتی از شروع پرواز گذشته بود. اشکان داشت پشت سرمون می یومد و صدای آقای حق شناس رو از رادیو داشتم. با عبور از کوه های شمال نجف اباد سینک سه متر بر ثانیه شروع شد. زمین زیر پامون کاملا سایه بود و محمد جلوی من با سینکی بیشتر از من پایین میرفت که دیدم دور زد و برگشت! رو به باد و به سمت من میومد. داشت به سمت کوهای پشت سرمون میرفت تا یه ترمال پیدا کنه و من تصمیم گرفتم به سمت جاده ی سمت چپم 90 درجه تغییر مسیر بدم. ترمالی روی جاده نبود اما سینک کم شد و محمد رو دیدم که دوباره به سمت من تغییر مسیر داد و از زیر پام جاده رو رد کرد... من پشت به باد روی جاده مسیرمو ادامه دادم و لیفت های زیر نیم متر بر ثانیه رو میچرخیدم ...علی و اشکان عقب تر دنبال ترمال میگشتن و با خودم گفتم همون جا باید ارتفاع رو پر کنن احتمال افتادن ما هم اینجا زیاده. ترمال ضعیفم تموم شد.


دوباره سینک...
برم سمت سایه های جلوم یا به سبک محمد برگردم؟ رو به باد؟   پرواز محمد عجیب بود... پرسه میزد و به چپ و راست میرفت و من از این که نمی فهمیدم چی کار میکنه خوشم نمی یومد.

من هیچ وقت رو به باد بر نمیگردم.... سینک هارو با اسپید رد میکنم و منتظر لیفت بعدی میمونم و از تریگر های زمینی برای پیدا کردن ترمال ها استفاده میکنم. اما دشت یک دست و سایه ی جلوم و ارتفاع کمم میگفت شاید هیچ وقت ترمالی پیدا نکنی پس تغییر مسیر دادم... رو به باد نه اما کراس به باد برگشتم محمد رو دیدم که بهم نزدیک میشد و دوباره توی حباب های پر تکون میچرخه... دو دوری باهاش چرخیدم و بعد پیداش کردیم!

1.5 متر بر ثانیه می بردمون بالا . دوباره ضعیف شد... سینک ... کراس به باد برگشتم ولی نبود... به خودم گفتم این بار جلوتره و پشت به باد برگشتم ... تردید داشتم... تصمیم درست بود؟ این میتونست آخرین اشتباه امروزم باشه و مجبور به لند شم ...اما نه... تا برای اولین دور چرخیدم محمد رو دیدم که پشت سرم اومده بود... 1.5 متر بر ثانیه نرم و بزرگ ... چند لحظه بعد داشتم 4.5 متر بر ثانیه میچرخیدم و نیشم باز بود. وقتی لیفت 5.5 رو روی وریو دیدم داد زدم یوهو و تصور کردم محمد هم داره می خنده.

4800 متری بودیم که ترمالمون تموم شد. موازی با جاده به سمت شمال گلاید میکردیم که محمد جاده رو رد کرد و به سمت غرب 90 درجه تغیر مسیر داد. این سبک پرسه زدن محمد رو نمیفهمیدم و با اکراه به سمتش منحرف شدم... یه دوری چرخید برگشت هدینگ قبلی رو ادامه داد!

صدای اشکان رو داشتم که اعلام سیف لند کرد و آقای حق شناس هم چند کیلومتری عقب تر فرود اومده بود. ما سه تا مونده  بودیم علی جلو تر از ما بود و ترمال بعدی  رو محمد بهتر از من کور  کرد و رفت بالا و موقع گلاید گمش کردم... مورچه خورت رو رد کردم و جاده ی شمال شرق به سمت دلیجان رو پیش گرفتم علی رو دو کیلومتر جلوتر توی ابرا دیدم و با پیدا کردن ترمال بعدی توی ارتفاع کم یه نفس راحت کشیدم. ترمال خیلی پرتکونی بود و حسابی ازم انرژی گرفت اما چاره ای نداشتم.

ابر کنارم انگار داشت ریزش میکرد و پرتکون ترین گلاید روز رو برام درست کرده بود تا جایی که حتی نتونستم آب بخورم و وقتی به ترمال بعدی رسیدم با خودم گفتم دوباره میخوای به این ابر بدجنس نزذیک شی؟! ترمال رو رها کردم و با خودم گفتم بعدی رو میچرخم...

مدت طولانی بود که بچه ها حرفی نزده بودن برا همین پیجشون کردم اما جوابی نداشتم... با فرض اینکه شاید بیسیمم یک طرفه شده اعلام وضعیت کردم و ادامه دادم. یه برق قرمز سفید چند کیلومتر جلوتردیدم. علی بود که توی ارتفاع کم میچرخید. و من حالا که تکون ها کم شده بود پشیمون بودم که چرا ترمال آخری رو نچرخیدم... با سینک زیادی پایین میرفتم و جهت باد که کاملا کراس به مسیرم بود کمکی به پیش رویم نمی کرد. در نهایت پرواز اون روز با گرفتار شدن توی سایه ی ابرا کنار جاده ی قدیم اصفهان تهران در کیلومتر 124 تموم شد. علی 6 کیلومتر جلو تر از من و محمد آذری هم بعد از هر دوی ما کیلومتر 133 فرود اومد.

 

لینک پرواز

وقتی محمد رو دیدم ازش پرسیدم قضیه این سبک پروازت چیه ؟ در نهایت در اکثر طول مسیر ارتفاع محمد از همه ما بیشتر بود و جلوی گروه پرواز میکرد...توضیحات محمد این بود:

به غیر از عوارض زمین، شکل ابر ها و اجسام پرنده، میشه از فعالیت وضعی هوا هم محل ترمال های نزدیک رو تشخیص داد. با توجه به جهت کلی باد و ارتفاع از زمین و البته حساسیت بال میشه حرکات وضعی متفاوت توده های هوای اطراف رو آنالیز کرد.وقتی توی شرایط حساس هستیم مثل دشت وسیع و بی آب و علف یا دره یا ... به صرفه هست که وقت و ارتفاع رو صرف پیدا کردن ترمال از این طریق بکنیم.

مثلا در صورتی که با استفاده از تجربیات پرواز اون روز که سقف ترمال ها رو حدس میزنیم و با توجه به تصویری در ذهن از وسعت و همگن یا ناهمگن بودن ترمال ها داریم میشه نتیجه گیری کرد که اگر ارتفاعمون کم تر از نصف تقریبی ارتفاع ترماله و داریم به سمتی مغایر با جهت اصلی باد هل داده میشیم، ترمال نزدیک ما، داره ما رو به سمت خودش میمکه! این نتیجه گیری برای ارتفاعی بیش از نصف تقریبی ترمال برعکسه.

یا اینکه وقتی داریم کراس به باد پرواز می کنیم و باد محلی به نسبت زیاده، میشه انتظار داشت که ترمال های خوابیده در جهت باد سینی که معمولا در شرایط باد کم اطراف خودشون میریزن رو یکجا در پشت خودشون تخلیه کنن( پشت نسبت به باد)
پس وقتی ما داریم کراس به باد پرواز میکنیم  و احساس میکنیم سینک ترمال رو داریم با تغییر جهت به سمت باد محلی میتونیم انتظار رسیدن به ترمالو داشته باشیم.

بعضی وقتا در پرواز پشت به باد از طریق تغییر فشار برکها میشه تشخیص داد که سینک کمتر از معمولی که داریم در کدوم جهتمون کمترهم می شه و با گرفتن فشار بیشتر در همون سمت ، به سمت مرکز لیفتی که نزدیکمونه راهنمایی میشیم . البته باید اجازه داد بال آزادانه کارشو بکنه تا بتونه حرف بزنه و گمراه نشیم. و فقط با کمی تغییر مسیر میشه ترمال های خوبی پیدا کرد.

نکته ی مهم دیگه در پرواز مسافت توجه مداوم به ساعت و مکان خورشیده.از نیمه های روز پروازی به بعد، ترمال ها معمولا نرم تر و ند تر و پهن تر میشن و همین ترمال گیری در نزدیمک زمین رو سخت میکنه . معمولا با بی توجهی به این مساله و کاهش ارتفاع ، پرواز به پایان میرسه و در حالیکه اگر ارتفاع رو حفظ کرده و از نیمه ارتفاع کلود بیس پایین تر نریم تا چند ساعت بعد از پرواز میتونه ادامه داشته باشه.

البته اون روز دلیل اصلی اتمام پرواز سایه شدن و سایه موندن دشت میمه بود وگرنه با پلنی که داشتیم میشد تقریبا 50 کیلومتر دیگه پرواز کرد.

نظرات   

 
0 #1 فاطمه نوری 1394-07-01 17:53
بسیار عالی بود..
برای درک صحبت های محمد سمنانی دانش تیوری و عملی بسیار ضعیفی دارم ولی امیدوارم یه روز بفهمم دقیقا منظورش چی بوده... :(
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی