اطلاعات تماس

این سایت توسط فاطمه افتخاری و شهناز خبره دست  با هدف معرفی و توسعه  ورزشهای هوایی در کشور ، طراحی و راه اندازی گردیده است . 

 

info@flytime.ir

معجزه ی دریاچه

 


    

یک صبح خوب تابستانی به همراه بهترین خلبان ها و دوست های پروازی روی تیک آف رخ به سمت شهرکرد بودیم. ساعت از 11 گذشته بود اما هیچ کس انگار خیال پرواز نداشت و همه این طرف و اون طرف میپلکیدند. اصلا نفهمیدم چی شد که ناگهان متوجه شدم همه با سرعت زیادی دارن برای تیک آف حاضر میشن...محمد سمنانی مثل همیشه داد زد زود باش حاضر شو و من مثل همیشه دیر جنبیدم! فقط چند دقیقه رو از دست دادم و گگلی از هفت یا هشت خلبان رو دیدم که جلوی چشمم بالا میرفتن و نسیمی که از پشت میوزید به من اجازه تیک آف نمی داد. انتظار فایده ای نداشت 20 دقیقه ای بود که باد کاملا از شمال شرق می وزید و من که چیزی نمونده بود اشکام جاری شه بدون باز کردن تجهیزات و بال و هارنس به سمت ماشین علی اشرف زاده که اون روز قصد پرواز نداشت دویدم و خواهش کردم منو به تیک آف اصفهان ببره.



45 دقیقه ای از آخرین باری که آخرین پاراگلایدر گروه رو بالای تیک آف دیده بودم میگذشت که موفق به تیک آف شدم و اولین ترمال رو با چنگ و دندون گرفتم و رفتم بالا. میدونستم امروز روزه +100 بود. 1000 متر بالا تر از تیک آف بودم که بال قرمز رنگ اسد سهرابی رو پایین تر از خودم دیدم. اونم مثل من جا مونده بود. خوشحال بودم که یه همپروازی پیدا کردم. تو بیسیم گفتم دنبال من بیا، من میدونم کجا رفتن!!


روز خوبی بود. ترمال ها قوی و نزدیک هم بهم فرصت اینو میدادن که درشتاشو انتخاب کنم. زیر 3 متر بر ثانیه نمی چرخیدم و مسیر همیشگی به سمته سامونو پیش گرفتم. اوایل مسیر اسد رو میدیدم که زیر پام و کمی عقب تر داره میاد. اما کم کم دیگه نمیتونستم پیداش کنم و فقط ارتباط رادیویی داشتیم.

باد بهم میگفت باید به سمت شمال غرب پرواز کنم اما از مسیر انتخابی گروه بعد از سامون مطمئن نبودم. نیم ساعتی گذشته بود که صدای گروه رو از بیسیم شنیدم. حدسم درست بود مسیر دریاچه سد زاینده رود رو پیش گرفته بودن . تو رادیو برای اسد مسیر رو توضیح دادم و با نهایت سرعت ادامه دادم. اونقدر برای پیدا کردن یه پاراگلایدر به افق خیره شده بودم که چشمام تبدیل به یه خط شده بود انگار بزرگترین هدف دنیا رسیدن به گگل بود.


یک ساعت و نیمی از شروع پرواز میگذشت که بالاخره یک پاراگلایدر قرمز رنگ 1000 متر بالا تر در افق قبل از دریاچه برق زد! داد زدم: رسیدم بهتون ، بالاخره دیدمتون ،من فاطمم!! و با خودم خندیدم مگه دختره دیگه ای امروز این طرفا تو آسمونه؟ خودشون میفهمن فاطمه ای. کم کم پاراگلایدر های بیشتری تو نور خورشید برق میزدن کم کم رنگ ها شون رو میدیدم. سبز نارنجی آبی زرد... میخواستم از خوشحالی پرواز کنم که یادم افتاد دارم پرواز میکنم!


5 کیلومتری دریاچه بودم و تنها چیزی که داشتم سینک 4 و 5 بود. کم تر از 1000 متر از کف ارتفاع داشتم وقتی به لبه ی خط ساحل نزدیک شدم گروه حدود 2000 متر بالاتر از من تصمیم گرفت دریاچه رو رد کنه و من هنوز داشتم بی هدف این طرف و اون طرف میرفتم و فکر میکردم : پس لیفته این سینکه لعنتی کجاست؟ الان وقت تسلیم شدن نیست ...یه چیزی پیدا میکنیم.دیگه داشتم به دست و پا می افتادم که تو بیسیم داد زدم بچه ها کمک...صدای اسد که گفت: این طرف فاطمه سمت چپت...

ارتفاعی برام نمونده بود و من ترمالی که با کتک و ضربه خوشامد گفت رو با کمال میل در آغوش گرفتم. ترمال کم کم مهربان تر شد ...نرم تر و قوی تر و می خواست معجزه ی اون روز رو به من نشون بده. کم کم ترمال من با ترمال اسد یکی شد و حالا داشتیم 4 متر بر ثانیه بدون تکون بالا میرفتیم.قلبم تند تند میزد، نور خورشید روی دریاچه میدرخشید. حس میکردم دارم به عکس های ماهواره ای نگاه میکنم.مطمئن بودم تا حالا از این ارتفاع به هیچی نگاه نکردم. داد زدم 6000 متر! محمد سمنانی گفت راه بیافتید و بیاید، با این ارتفاع دریاچه که سهله، کل دشتو رد میکنید! ولی من میخواستم برم بالاتر... ترماله مهربون ضعیف تر شده بود ولی هنوز بیش از 500 متر میتونست دووم بیاره. اسد هم راه افتاد. من بودم و ترمال جادوویی. دریاچه که سبز و آبی می درخشید کوه ها اون پایین و فکر کردم این قشنگ ترین چیزیه که تا حالا دیدم. سوزش دستام از سرما و صدای اسد که گفت فول اسپید بیا دختر برسیم بشون منو به خودم اورد.آخرین نگاهی که به جی پی اس کردم 6150 متر رو نشون می داد و من با خواب ترمال تقریبا دریاچه رو رد کرده بودم.


راه افتادم. ویلاهای شهرک زاینده رود و شهر چادگان از این فاصله تفکیک پذیر نبودند. روستایی که 2 هفته پیش هیچ ترمالی بهم نداده بود و منو زمین گیر کرده بود رو با 2000 متر ارتفاع رد کردم و برای گنبد طلایی روستا که برق میزد داد زدم منو ببین این بالام!!!

وقتی دوباره گروه رو دیدم 400 متر پایین تر بعد از شهر رزوه توی یه ترمال ضعیف میچرخیدن. داشتم با اسپید به سمتشون میرفتم که یه بال قرمز جلوم تاک کرد، جمع شد ، چرخید ، و کمکی رو دیدم! 


اسپید رو رها کردم و سفت نشستم! صدای بچه ها که میگفتن اسد آماده باش برا زمین خوردن. دستام این بار به خاطر سرما یخ نکرده بود. چه اتفاقی افتاد؟ این ترمال به زور 1 متر بر ثانیه می شد! هیچ کس دیگه درست ترمال نمیچرخید. مثل پرنده های پر کنده شده بودیم. صداهایی گفتن  میرم برا لند کنار اسد. همه داد میزدن خوبی؟؟ صدایی نمیشنیدیم... ثانیه ها میگذشت. یه صدا گفت مشکلی نیست بچه ها پروازتونو ادامه بدید.یکی دیگه تایید کرد حالش خوبه بچه ها.

من دیگه دل و دماغ نداشتم اما پاراگلایدر های رنگی به ترمال برگشتن و من فکر کردم بهتره پیش گروه بمونم. محمد گفت میریم داران از اونجا مینی بوس میگیریم میایم دنبالتون.


آفتاب دیگه قوی نبود و ترمال های زیر 1 رو میچرخیدیم. به داران رسیدیم . علی اختری پرسید کجا لند میکنیم؟ کیوان گفت ارتفاع داریم میریم تا کوه روبه رو تا 100 کیلومتر حتمی بشه و بر میگردیم. در حاشیه داران یه زمین برا لند انتخاب شد و قبل از اینکه پام به زمین برسه بچه هایی رو دیدم که به سمتم میدویدن.

111 کیلومتر در 3 ساعت و 25 دقیقه پرواز کرده بودم. بابک کوهی، مجید رفیعی ، علی فهیم و علی اصغری کنار اسد فرود اومده بودن. و من و کیوان آریان پور و محمد سمنانی و علی اختری و سعید رحمت دوست به گل مورد نظر بچه در داران رسیدیم.


وقتی اسد رو دیدم پرسیدم چی شد ؟ و جواب داد : گول هوای آروم رو خوردم زیادی دست کمش گرفته بودم و هواشو نداشتم.



تصمیم گرفتم گول هیچ ترمال مهربون یا نامهربونیو نخورم و هیچ وقت بی هوا پرواز نکنم .

تصمیم گرفتم دیگه طولش ندم چون دیدم که 2 دقیقه غفلت 45 دقیقه پشیمانی داره .

تصمیم گرفتم هیچ وقت نا امید نشم چون تونستم 45 دقیقه رو جبران کنم و بالاخره به گروه رسیدم .

و یاد گرفتم در اوج نا امیدی ممکنه یه معجزه 6200 متر ببرتم بالا!


تصاویر : محمد سمنانی



                           برای مشاهده این پرواز در سایت  xcontest  کلیک کنید.

   

 

 

 

نظرات   

 
+1 #7 مریم.م 1394-03-19 04:23
چه خاطرات قشنگی و توصیف زیبایی.
ممنون
نقل قول
 
 
+4 #6 الهه همکلاسی قدیمی 1394-01-22 16:46
سلام فاطمه جون. خیلی خوشحالم سایتتو دیدم. امیدوارم من هم بتونم یک روز پرواز کنم. از خوندن خاطراتت خیلی لذت بردم. برات بهترینهارو آرزو میکنم
نقل قول
 
 
+3 #5 میثم عباسقلیان 1394-01-18 10:25
خیلی عالی بود خانم افتخاری.
نقل قول
 
 
+3 #4 ابراهیم صالحی 1394-01-17 15:35
قشنگ بود حض کردم.
نقل قول
 
 
+3 #3 erfan kh 1394-01-17 12:05
با آرزوی پرواز های بلند تر :-x
نقل قول
 
 
0 #2 fateme eftekhari 1394-01-17 07:03
حق با شماست محمد جان . نقش تو بر همگان واضح و مبرهن است
نقل قول
 
 
+2 #1 میر 1394-01-17 05:12
;-) ;-) ;-)
به جای بال قرمز بفرمایید بال محمد :)) به هر حال من نقش مهمی داشتم با اینکه در اون پرواز نبودم :دی
بچه بووم رو نباید دسته کم گرفت :دی
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی